ایجاد تشکیلات
ایجاد تشکیلات
اولین کار شناخت نسبت به میدان و مخاطب هست.
شهید حسن باقری ،یک برگه ای روی در اتاقش چسبانده بود. رویش نوشته بود، شناسایی صد در صدی مساوی موفقیت صد در صد
شناسایی مخاطب ، برای چه کسی حرف می زنیم، مخاطب نوجوان ،جوان ، میانسال و…
مسجدی هست،منطقه مخاطب گرمسیر است یا سردسیر؟
منطقه : مسجد ؟ محله هست ؟ پارک هست؟
۲) قدم بعدی
نیاز سنجی :من باید نیاز سنجی کنم ، هدف گذاری کنم با این ها ،همراه بشوم تا به یک هدفی برسم مثلا یک ماه رمضان، یک مشکل را حل کنم ، چشم انداز و هدف داشته باشیم
۳)قدم سوم نیاز سنجی
راهبرد اصلی ما جهاد تبیین است، اگر ما فعالیتی انجام دهیم به شدت موفق اما اگر تبیین نکنیم کار ابتر و ناقص هست و بالعکس
۴)شناسایی نقاط قوت و ضعف
مسائل مالی ، از لحاظ سخت افزاری و نرم افزاری، نقاط قوت و ضعف
بر اساس چه نیازی بچینم ، بر اساس نیاز سنجی
مثلا ، ما در مدرسه ای می خواهیم در ماه رمضان یک ماهه به بچهها احترام به والدین را یاد بدهیم.
۵)ایده پردازی
برسیم به یک موضوعات قابل اجرا ، اگر دانش آموز یاد گرفت به پدر مادرش احترام بگذارد و بعد بنویسیم بر اساس هدفی که در نیاز سنجی پیدا کردیم گام های اجرایی آن را بنویسیم.
۶) برنامه ریزی و طراحی عملیات
ماجرای گم شدن کیفم
ماجرای گم شدن کیفم 👜
دیروز من و مرتضی پسرم قرار شد با اتوبوس 🚌 به مدرسه مرتضی برویم پدرش هم دیروز سرکار نرفته بود و گفت من شما را تا ایستگاه اتوبوس 🚏 می رسانم منتها من و پدرش قدری مرتضی
را معطل کردیم و مرتضی قهر کرد و زود تر رفت
من و پدرش دنبالش با ماشین رفتیم ولی مرتضی سوار ماشین نمی شد،من به حسین آقا گفتم شما برو من هم با مرتضی تا ایستگاه اتوبوس می روم و از آنجا به مدرسه می رویم ،مرتضی تا ایستگاه اتوبوس با من قهر بود، ناگهان دیدم حسین آقا با ماشین کنار ایستگاه اتوبوس هست و می گوید سوار شید ،ولی مرتضی باز هم قهر بود تا اینکه و اتوبوسی آمد، من کیف مرتضی را
برداشتم ولی متوجه کیف خودم نشدم که افتاد زمین اتوبوس جای دیگری می رفت و من به مرتضی گفتم سوار نشو ،تا اینکه به هر مکافاتی بود ،مرتضی را راضی کردم سوار ماشین پدرش بشیم و با ماشین به مدرسه برویم.وقتی چند دقیقه ای ماشین جلو رفت متوجه شدم کیفم 👜 همراهم نیست گفتم برگردیم ایستگاه اتوبوس آنجا ایستگاه اتوبوس هم رفتیم آنجا هم نبود.
حسین آقا گفت شاید جا گذاشتی ، من هم چون خیلی فکرم مشغول بود این احتمال را دادم که جا گذاشتم، ولی وقتی به خانه به اتفاق زهرا رفتیم ،دیدم که کیفم خانه هم نیست.
خیلی مضطرب شدم آخه تمام کارت های عابر بانک و کلید و… داخلش بود
دوباره پیاده همان جا رفتم و کوچه به کوچه همه جا را گشتم ولی اثری از کیفم نبود.
تا اینکه ساعت ۲ بعداز ظهر آقایی به اسم اویسی زنگ زد و گفت نگران نباش. کیف را، توی ایستگاه اتوبوس پیدا کردم و به هر کسی نشان دادم گفت مال من نیست و عصر برایتان می آورم. در ضمن ایشان گفتند من هم مثل شما بسیجی هستم. با خودم گفتم ایشان از کجا فهمیدن که من بسیجی هستم بالافاصله عکس امام خمینی رحمه الله علیه که در گوشه کیفم گذاشتم یادم افتاد، که رحمت خدا بر بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، و طول عمر بیشتر آقا خامنهای رهبر معظم انقلاب.
تصاویر

